«چرا زنان نتوانسته اند در طول تاریخ جنبش هایی از آنِ خود داشته باشند؟ چرا بردگانی مثل اسپارتاکوس توانستند بر نظام بردگی بشورند، اما زنان نتوانستند؟ چرا استثمار شدگان بر بهره کشان شوریده اند، اما زنان همواره در قید و بند سنت ها باقی مانده اند و هنگام شوریدن علیه وضع موجود آنچنان داغ ننگ از سوی نظام پدرسالار و از قضا بیشتر از سوی همجنسانشان بر پیشانی شان چسبیده است که به درس عبرت خوبی بدل شده اند برای همۀ آن زنان سودازدۀ دیگری که آرزوی شورش در سر دارند؟» اینها پرسش هایی بودند که دانشجویی باهوش این روزها از من پرسید. پرسش هایی که مدت ها بود فراموششان کرده بودم. مدت ها بود که دیگر در مورد اینکه چرا چنین و چنان است صحبت نمی کردم و بیشتر به اینکه چگونه باید باشد، می اندیشیدم. با شنیدن این پرسش ها اما گمان کردم که ما همچون همیشه مسائل را در ذهن خود حل می کنیم و کنار می گذاریم و گمانمان بر این است که حتماً دیگران نیز از این مسیر عبور کرده اند. هزاران داستان در مورد شورش های ناکام زنان و درد و رنج های ناشی از آن گفته شده. داستان هزاران زنی که نظم مستقر را تاب نیاورده اند، در رمان ها و قصه ها و افسانه ها به ظرافت بیان شده اند. می خواهم از میان آن شورش نامه ها و سرنوشت های ناگزیر تنها دو مورد را برگزینم. گمانم بر آن است که یادآوری همیشه خوب است و بیش از آن روایت کردن. روایت کردنِ سرنوشت آن زنان هنوز هم بس آموختنی است. باید روایت کرد تا رها شد. شهرزاد قصه گو را فراموش نکنیم. این روزها آنچه کم است، همین روایت کردن و راوی بودن است. بیا راوی باشیم . روایت و رهایی از یک جنس اند. این را می گذارم برای بعد که روایت چیست و در آن چه نیروی رهایی بخشی نهفته است. می خواهم راوی تنها سه سرگذشت باشم از میان میلیون ها روایتی که خفته اند و منتظرند تا بازگویی شوند، تا رها شوند و رها کنند. دو مورد از آنها شخصیت هایی کمابیش افسانه ای اند، نه آنکه نبوده باشند، نه، بوده اند، هستند و خواهند بود. اما نظم مستقر، آنچه ما امروز به صورت علمی و شیک «مناسبات قدرت» می نامیم اش، آنها را همواره در هاله ای از افسانه می پیچد تا دسترسی نا پذیر شوند، تا کسی مباد در اعماق قلب و روح خود به مشابهت میان این دو وضعیت پی ببرد. تاریخ پدرسالار همواره سرگذشت تمام زنان را در قالب افسانه می پیچد تا باورناپذیر شوند. آنچه هم که از سرگذشت زنان شورشی باقی مانده چنان با افسانه در هم تنیده شده که دیگر تشخیص عناصر واقعی از افسانه دشوار می نماید. سرنوشت نخستین دو زنی که می خواهم برگزینم، از بسیاری جهات به هم شباهت دارند. یکی از آنها رابعۀ بلخی است، شاعرۀ معروف اهل بلخ در افغانستان امروز. همانجا که امروز شهر مزار شریف قرار دارد و خاطرۀ کشتار هزاره ها و تجاوز به زنان آنها توسط طالبان اسلامگرا در تابستان 1997 و نیز ممنوعیت ورود زنان به مزار رابعه دیگر خاطرات زیبای آن و از جمله آن ترانۀ بسیار زیبای قدیمیِ «ملا ممد جان» را به فراموشی سپرده است.
آن زن دیگر هزاران فرسنگ به لحاظ زمانی و مکانی با رابعه فاصله دارد. او مال یکی از روستا های فرانسۀ قرن نوزدهم است: اِما بوواری قهرمان رمان مادام بوواری گوستاو فلوبر. گرچه هر دو این زنان تا حدود زیادی افسانه ای می نمایند، اما ما به ازایی واقعی هم داشته اند، هر دو بر نظم مستقر شوریده اند، و هر دو نمادهای اصلی پدرسالاری یعنی خانوادۀ پدرسالار را به ریشخند گرفته اند. اینکه سرنوشت آنها چه شده، چندان اهمیتی ندارد، اما هر دو سرنوشتی تراژیک دارند و اگر به یمن اقبال شیفتگان گذشته و حال شان نبود، هر دو در اعماق تاریخ مدفون می شدند و به تقدیر ناگفته و روایت نشدۀ همۀ دیگر زنانی گرفتار می شدند که از زیر خاک فریاد می زنند.
و اما سومی از جنس من و تو ست. زنی است امروزی و دانشجویی کوشا و باهوش که دست بر قضا مطالعات زنان هم می خواند و من به تصادف با او آشنا شدم!
تاریخ پدرسالار همچون هر تاریخ قدرت دیگری گسست ها و حاشیه هایی هم دارد، باید در آنها به کمین نشست و در انتظار فرصت بود. آنوقت گاهی می شود رمزها را گشود ، چشم باز کرد، وقایع را از نو بازخوانی کرد و از لابلای خطوط، فریادها، صداها و همهمه ها را دریافت، به عمق شخصیت ها فرو رفت، با آنها همدل شد، پیش داوری ها را زدود و با نگاهی امروزی به آنها نگریست . می شود درد آنها را درد خود دانست و فاصلۀ تاریخی را فراموش کرد. آنها را به بزم (و رزم) دختران و زنان امروزی فراخواند. می شود برای آنها دعوت نامه فرستاد تا در فلان روز و فلان ساعت به محفلی بپیوندند که در آن ناباورانه فریادهای در گلو مانده شان را از زبان دخترانشان بشنوند و از شوق سرریز شوند. برایشان گفت که خواهریِ جهانی همان رؤیایی است که آنها قرن ها در انتظارش بودند و کم کم دارد متحقق می شود. بگوییم که فرقی نمی کند کجایی باشی، به چه مذهبی باشی، در کدام زمانه و عهد کدام پادشاه زیسته باشی و مادر و پدرت که باشند، در کدام خانواده رشد کرده باشی، شرقی و غربی و مسلمان و مسیحی ندارد. درد، مشترک است. برایشان بگوییم که چرا چنین شده است و از آنها شنید که بر آنها چه رفته است. باید گوش ها را تیز کرد. باید راوی بود و شنونده تا پاسخ پرسش را دریافت . و این روایت تاریخ و من است از آن دو :
تاریخ می گوید : رابعۀ بلخی دختری فاضله از خانوادۀ کعب قزداری حاکم بر بلخ در قرن چهارم هجری بود که عاشق غلامی بکتاش نام می شود و از آنجا که این عشق، ممنوع بود، بر آن می شود تا از دنیا بریده و اشعار حزین بسراید. حتی می گویند بکتاش (که مردی بود از تبار بسیاری دیگر از هم قطارانش) و از عشق او باخبر شده بود، روزی بر سر راه او سبز می شود و آستین او را به قصد کامجویی می گیرد. رابعه با خشم او را از خود دور می کند و می گوید: آیا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود به تو دادم؟ دیگر چه طمع می کنی؟
حارث برادر رابعه بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شد و دستور داد تا صندوق بکتاش را دزدیدند و در آن نامه های عاشقانۀ رابعه به او را یافتند. رابعه به جرم گناه ناکرده و به دستور برادر به قتل رسید. برادر دستور داد تا رگ همان دستی را که با آن اشعار عاشقانه می نوشت زدند و او جان باخت. مزار رابعه در بلخ یکی از زیارتگاه های معروف برای زنانی است که خود همواره از اینهمه به ستوه آمده اند و تسلای دل در آن آرامگاه می جویند که آن عشق زیبا و بی گناه بر فراز آن همواره در حال گردش است. ظهور طالبان این خاصیت را داشت تا زنان بلخ این عشق از یاد رفته و تأثیر رهایی بخش آن را از نو به یاد آورند. زنان سرخورده از به باد رفتن رؤیاهای شان قرن هاست به مزار رابعه می روند و در آنجا نذر و نیاز می کنند. آنجا تبدیل به حرمی دیگر شده است و می گویند حاجت هم می دهد. آنها از رابعه چهرۀ قدیسه ای را ساختند تا نتوان او را به سادگی تخطئه کرد. اما طالبان خطر را بو کشیدند و از ورود زنان به مزار رابعه جلوگیری به عمل آوردند. زیرا فهمیده بودند که عشق آن حوزۀ مقاومتی است که رابعه همچون هزاران زن دیگر برای گریز از سرنوشت محتوم و تن سپردن به ازدواجی ملالت بار به آن پناه برده است. اما به گمان من رابعه با دیگران زنان عاشق ما فرق داشت. او در پی وصال نبود، نه به دلیل محرومیت و ممنوعیت آن وصال؛ که چون می دانست آن عشق هم در صورت وصال جز سرخوردگی به بار نخواهد آورد. زیرا به گمان من او آگاه بود از اینکه رؤیای شهسوار آرزوها، آن مردی که زنان در رؤیاهای خود می پرورانند و در اوهام خود می اندیشند که اوست که از راه می آید و پناه شانه های خستۀ زن تنها و اثیری می شود، خود توهمی پدرسالار است که از غربت، تنهایی، بی صدایی و فقدان همبستگی میان رنج کشیدگان همجنس پدید می آید. به گمانم او و زنانی از جنس او هرگز نمی توانستند رابطه ای برابر را متصور شوند که در آن کسی سرور و قیم و در عین حال صاحب کنیز نباشد. لاجرم سرنوشت تراژیک آنان تنها این بود که از دام بپرهیزند و تن نسپارند.
اِما بوواری هم یکی دیگر از زنانی است که قصد داشتند با پناه بردن به عشق از دام خانوادۀ پدرسالار برهند، اما از ساختن چیزی دیگر ناتوان بودند. بوواری قهرمان رمان فلوبر در پی ازدواجی ناکام با پزشکی در یک شهرستان دورافتاده، در صدد بر می آید تا آرزوهای فروخوردۀ خود را جبران کند و همچون بسیاری دیگر از زنان، با عشق. او پس از دل بستن به چندین دلبر، در ناامیدی و رنجوری دست به خودکشی می زند. جالب آنکه مترجم جدید فارسی اثر ( ترجمۀ قبلی را محمد قاضی سال ها پیش ترجمه کرده است) به گفتۀ برخی از دوستان من از او عفریتی پدید آورده که با شهوترانی خود باعث از هم پاشیدن کانون گرم(!) خانواده شده و از ترس آنکه مباد زنان دیگر نیز راه او را در پیش گیرند، کلی در ستایش از خانواده داد سخن داده است.
اما قضیه فقط به همین عشق های انسانی پایان نمی گیرد. چه بسیارند دختران و زنانی که معبود را با تخیل خود به شکل های گوناگون درمی آورند و در اشکالی مثل خدای پدرسالار ، فلان رهبر سیاسی، رئیس جمهور، رهبر حزب، فلان عارف دلسوخته ، نویسنده و ... می پرستند. می خواهند در او حل شوند. از او می خواهند به آنها فرمان دهد تا کنیز شوند و از کنیز شدن لذت ببرند. نمونه هایش در دورو بر خودمان بسیار است. کافی است مضامین کلام آن خانم پرخاشگری را که این روزها به سبب همین پرخاشگری معروف شده مرور کرد تا متوجه شد که ایشان گرفتار همان درد سرخوردگی است ، اما برای رهایی از آن حاضر است جان در راه سیاستمداری بگذارد که می پندارد پیامبر عصر است و در این راه با کنیزک شدن و فرمانبردار شدن از لذتی مازوخیستی سرشار شود.
روایت سوم نیز از این نوع است؛ هرچند به گمان من اسفبارتر از آن دوتای دیگر. گویی هزاران سال تبعیض و مشاهدۀ هزاران نوع ظلم و بی عدالتی برای ما کافی نیست. این روایت آن دانشجوی دختری است که هم مذهبی است و هم پایبند به اصول. درس خوانده است، همۀ نظریه های فمینیستی را می شناسد، کلی هم کتاب خوانده و روشنفکر است. اما همانند بسیاری از دختران ما می ترسد در آینده تنها بماند، می ترسد «شوهر گیرش نیاید». لذا به آقایی دل باخته که هنوز هیچ نشده به او می گوید از ساعت 8 شب دیرتر به خانه نیاید، تمام پیامک های او را کنترل می کند، حتی رمز ورود او به مِیل باکسش را هم می داند. وقتی به او هشدار می دهند که این به درد تو نمی خورد و بهتر است تا دیر نشده پایت را از این ماجرا بیرون بکشی، همچون تمامی مسخ شدگان سعی می کند توجیه کند. می گوید: «خب، دیگران هم بهتر از این نیستند. کسی بهتر از این گیرم نمی آید. قحط الرجال است. قبول دارم بهتر از دیگران نیست، اما کافی است دست روی حساسیت هایش نگذاری، مثل همۀ مردها. البته می خواهم بروم مشاوره و سعی کنم درستش کنم...! »
او نیز از اینکه بر او فرمان برانند، لذت می برد. محض اندرز به او گفتم: «آیا او هم حاضر هست که رمز ورود میل باکسش را در اختیار تو قرار دهد؟ آیا می گذارد تو پیامک هایش را بخوانی؟» گفت: «نه، برای من کسر شأن است که این را از او بخواهم. این زندگی خصوصی اوست. اما در عین حال همه را همیشه پاک می کند، نمی گذارد من بخوانم. اصلاً چیزی وجود ندارد که من بخوانم.» به او گفتم: « یقین بدان که آنقدر که تو پایبند اویی، او در بند تو نیست.» خواستم چیز دیگری هم اضافه کنم، اما نمی دانستم جایز است یا نه. اینکه پرهیز از سرک کشیدن به آن چه زندگی خصوصی آن آدم می نامد، و آن مشاوره رفتن ها که این روزها حسابی مد شده اند، عالی است، اما در این مورد تنها ژست مدرنی است که توجیه می کند تمایل به ماندن در خواب و رؤیای کنیزواره بودن را.
سرنوشت تراژیک ما همچنان تکرار می شود. هر روز هزاران دختر با همین رؤیاها به مرد «ایده آلشان» دل می بازند و پس از ورود به زندگی زناشویی در همان اوایل خسته و دلزده به جدایی می اندیشند و بنا می کنند راهروهای دادگاه های خانواده را گز کردن. گاهی هم به هزار دلیل نمی توانند و نمی خواهند از آن رابطه خارج شوند و لاجرم می سوزند و می سازند و یا تن به روابط دیگری می سپارند که عذاب ها، دلهره ها و دغدغه های ناشی از دیده شدن ، برباد رفتن آبرو و حیثیت، بی اعتبار شدن و داغ ننگ بر پیشانی خوردن در پی آن است، بگذریم از نگرانی از مجازات های شرعی. اینکه بنا به گفتۀ یک محقق ایرانی، نیمی از زنان تهرانی ای که او با آنها مصاحبه کرده روابطی خارج از ازدواج دارند، تنها مبین یک چیز است: ما تکرار می کنیم و تکرار می کنیم و از حماقت این تکرار خسته نمی شویم. وقتی هم به اشتباه خود پی می بریم جرأت نداریم بر زبانش بیاوریم. گاهی هم دل می سپریم به رؤیایی دیگر، به عشقی دیگر، به شهسواری دیگر، به سیاستمداری دیگر، گیرم توخالی از آب در آید، چه باک؛ زندگی ظاهراً همین است!
رابطۀ استثماری بین زن و مرد با هر نوع مناسبات استثماری دیگر فرق دارد، زیرا در این یک درگیری عاطفی وجود دارد و فرق است میان رابطۀ استثماری بین برده و برده دار، کارگر و کارفرما و زن و مرد. در جایی که درگیری عاطفی هست، رهایی بس دشوارتر است و به گمان من تا زمانی که نقش کلیشه وار و پدرسالار عشق مبنای هر نوع دوستی و پیوند خانوادگی است، کوهی از باورهای فمینیستی و مفاهیم کلیشه ای مثل خانوادۀ مدنی و پارتنرشیپ و ... هم تأثیر ندارد. شکلش مهم نیست، تا زمانی که رؤیای شهسوار نشسته بر اسب سپیدی هست که از راه خواهد رسید و مرا نجات خواهد داد، به من خواهد گفت چه کنم و چه نکنم، مرا از دغدغۀ فکرکردن و تصمیم گرفتن خواهد رهانید، بر من فرمان خواهد راند و من با لذت اطاعت خواهم کرد و سرشار خواهم شد و دیگر از «شر» آزادی و استقلال رهایم خواهد کرد، برایم خرید خواهد کرد و به من عشق خواهد ورزید و من سر بر شانه های او ناامنی را دور خواهم ریخت، رهایی از دور باطل ممکن نیست. این خودِ کنیزواره، توهم وجود مرد کامل و پرستیدنی، دامی است هزاران ساله که پدرسالاری هر بار از نو آن را زنده می کند و زنان گروه گروه در دامش می افتند.
میان این سه روایت فرق های زیادی وجود دارد. درست که در همۀ آنها مضمون عشق فراگیر حضور دارد و زنان را به نقش کلیشه ای عاشق شدن، مادر شدن و خود را ذوب کردن در دیگری ، باز هم بیشتر سوق می دهد. اما رابعه و اِما با زنان و دختران امروزی در جامعۀ ما تفاوت های بسیار دارند. آنها از مرد جماعتِ اینچنینی و تن سپردن به توهم خانواده و عشقی که می گویند زن در آن «کامل می شود» گریختند و طریقی دیگر پیشه کردند. گیرم که به ظاهر موفق نشدند و شاید هم اشتباه کردند، و دست آخر هم توسط همان جامعه که نمی پذیرفت آنها چیز دیگری باشند، معدوم شدند، اما از ارزش آنچه می خواستند، آن راه سوم، چیزی کم نمی شود. این را هم بگویم که شاید معدود راه های دیگری هم برای زنان در آن اعصار وجود داشته اند . به نظر آن ماری شیمل طریق صوفیه نیز برای بسیاری از زنان راهی بوده برای پدیدآوردن برخی از این حوزه های مقاومت در جامعه ای که نه همبستگی میان آنان امکانپذیر بود و نه راهی مگر تن دادن به زناشویی و شوهرداری و نه حتی شاید تجرد. نمونۀ بارز آن رابعۀ دیگری است عَدویه نام که عطار نیشابوری سرگذشت (ظاهراً افسانه ایِ) او و حسن بصری را با آب و تاب در منطق الطیر تعریف می کند.
رابطۀ استثماری میان زن و مرد با هر نوع رابطۀ استثماری دیگر دقیقاً به دلیل وجود همین مناسبات عاطفی فرق دارد، زیرا برای مثال رابطۀ میان برده دار و برده هرگز رابطۀ عاشقانه نیست، رابطۀ مبتنی بر نفرت است. اما غلبه بر هر نوع رابطۀ استثماری با همۀ دیگر شوریدن ها و غلبه ها مشابه است و آن نیست مگر ایجاد مقاومت های جمعی. زیرا که از مقاومت های فردی جز آنچه رابعه و اِما کردند، بر نمی آید. بدبختانه در این یک نیز مشکلات فراوان است، زیرا زنان در همه جای جهان چنان در بند مناسبات کنیزواره در خانواده اسیرند و چنان روحاً و ذهناً فسرده و در بند اند که بیرون آمدن شان از این مناسبات بسیار سخت تر از بسیج و همبستگی بردگان بر ضد برده دار و یا دیگر محرومان از چنگال استثمار کنندگان است. پس گاه که این امکان پدید می آید، باید بسی خرسند بود. شاید باید در وهلۀ نخست در برابر عشق مقاومت کرد و به سوی مناسباتی برابر توأم با مسئولیت پذیری رفت. باید راوی زندگی ها و دردهای مشترک باشیم تا کنشی جمعی بر اساس دردی مشترک که در کنج دل ها پنهان شده، پدید آید. باید همانند تو شروع کرد به روایت و نقد آنچه در پستوی خانه ها می گذرد. به گمانم ما تا به امروز این مسیر را نپیموده رها کرده ایم. بیا هم صدا با نادیا انجمن که خود قربانی این وضع بود، بخوانیم: «... من که منفور زمانم، چه بخوانم، چه نخوانم، چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم...»